معرفت
قرار نبود اينجا باشي...شايد هيچ قرار بر اين نبود، اما شد.
ميان زمان گم شدي ...خودت هم نمي فهمي زود گذشت يا دير ...سخت يا آسان ...اما چيزي هست كه نبايد از ياد ببري.
حالا ديگر مهندس شده اي . خدا را شكر ...اما يادت باشد كه هر از چند گاهي به نخ دور انگشتت هم نگاهي بيندازي .
يادت بماند كه از كدام سفره نان و نمك برداشته اي و با كدام دست كه همان دست را بايد تواني براي باز پس دادن باشد وبه هوش باش مبادا هواي رفتن و بر نگشتن را در ريه هايت فرو بري ! يادت باشد كه اگر عهدي كرده اي كه به جايي برسي و رسيده اي، همه از صدقه سري همين سفره است.
يادت باشد كه خاطرات تنها جمع خاطره ها نيست ...معني و مفهوم اصلي اش از تجمع خاطر است . يعني آنكه آنقدر باشي كه با تمام خدم و حشم هاي داشته و نداشته ات بتواني ارادت و تعلق خاطري به دست هاي دستن هاي ستبر
كارگري داشته باشي.
غفلت نكن اينجا همان جايي است كه مي تواني بيشتر از براي مردمانت خدمتگزار باشي.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ ساعت 21:49 توسط مهدی دادجو
|